حكايتهاي مديريتي ۳ – مشتریان باارزش

مشتریان باارزش

در اوزاكا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود كه می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود كه مشتری چقدر ثروتمند است.

یك روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیك پیش‌خوان آمد. قبل از آن كه مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به كناری كشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوشامد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یك تكه شیرینی بیابد.

صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی كه او فروشگاه را ترك می‌كرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌كرد.

وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت كنند و پرسیدند كه در حالی كه برای مشتری‌های ثروتمندازجای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.

صاحب مغازه در پاسخ گفت: «مرد فقیر همه‌ی پولی را كه داشت برای یك تكه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر كه برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *