حكايتهاي مديريتي ۲ –شما مرغابی هستید یا عقاب؟

شما مرغابی هستید یا عقاب؟

وقتی شما به شهر نیویورك سفر كنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است كه پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یك تاكسی را داشته باشید. اگر یك تاكسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاكسی شهر را بشناسدواز نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید. اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است واگر راننده عصبانی نباشد، باحسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد بایدازموانع متعددی بگذرید. هاروی مك كی می گوید: «روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاكسی ایستاده بودم كه ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.»

سپس كارت كوچكی را به من دادو گفت: «لطفا به عبارتی كه رسالت مرا تعریف می كند توجه كنید.»

برروی كارت نوشته شده بود: «در كوتاه ترین مدت، با كمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممكن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.»

من چنان شگفت زده شدم كه گفتم نكند هواپیما به جای نیویورك در كره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آنكه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من كرد و گفت: «پیش از حركت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یك فلاسك قهوه معمولی و فلاسك دیگری از قهوه مخصوص برای كسانیكه رژیم تغذیه دارند، هست.»

گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم».

راننده پرسید: «در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه.»

سپس بادادن یك بطری نوشابه، حركت كردوگفت: «اگرمیل به مطالعه داریدمجلات تایم، ورزش وتصویرو آمریكای امروز در اختیار شما است.»

آنگاه، بار دیگر كارت كوچك دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای رادیویی است كه میتوانیدازآنها استفاده كنید. ضمنا من میتوانم درباره بناهای دیدنی وتاریخی واخبارمحلی شهرنیویورك اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سكوت كنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.»

از او پرسیدم: «چند سال است كه به این شیوه كار می كنید؟»

پاسخ داد: « دو سال.»

پرسیدم: «چند سال است كه به این كار مشغولید؟»

جواب داد: «هفت سال.»

پرسیدم: «پنج سال اول را چگونه كار می كردی؟»

گفت: «از همه چیز و همه كس،از اتوبوسها و تاكسی های زیادی كه همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی كه نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم. روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم كه وین دایر شروع به سخنرانی كرد. مضمون حرفش این بود كه مانند مرغابیها كه مدام واك واك می كنند، غرغر نكنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار رادیویی، به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم كه تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاكسیهای كثیفی كه رانندگانش مدام غرولند می كردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند. سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت كه تصمیم گرفتم تجدید نظری كلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.»

پرسیدم: « چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟»

گفت: «سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید. نكته ای كه مرا به تعجب واداشت این بود كه در یكی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاكسی در میان گذاشتم اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال كردند. بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد كردند كه چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند.»

شرح حكایت

شما، در زندگی خود از اختیار كامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید گناه نابسامانیهای خود را به گردن این و آن بیندازید. پس بهتر است برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یكی پس از دیگری بگشایید.

دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست.

اگر به جهان بگویی: «سهم منو بده…»

دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: «سهم منو بده…» و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی.

امااگربدنیابگویی:«چه خدمتی برایتان انجام دهم؟»، دنیاهم به تو خواهد گفت: «چه خدمتی برایتان انجام دهم؟»

معمار و پیرزن

متن حكایت

میگویند چند صد سال پیش، در اصفهان مسجدی می ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، كارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده كاری ها را انجام می دادند.

پیرزنی از آنجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یكی از كارگران گفت: «فكر كنم یكی از مناره ها كمی كجه!»

كارگرها خندیدند. اما معمار كه این حرف را شنید، سریع گفت: «چوب بیاورید! كارگر بیاورید! چوب را به مناره تكیه بدهید. فشار بدهید.»

درحالیكه كارگران باچوب به مناره فشار میآوردند، معمارمدام ازپیرزن می پرسید: «مادر، درست شد؟!»

مدتی طول كشید تا پیرزن گفت: «بله! درست شد! تشكر كرد و دعایی كرد و رفت.»

كارگرها حكمت این كار بیهوده و فشار دادن به مناره ای كه اصلاً كج نبود را پرسیدند. معمار گفت: «اگر این پیرزن، راجع به كج بودن این مناره با دیگران صحبت می كرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد كج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاك كنیم. این است كه من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!»

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *